مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )
73
زينت المجالس ( فارسى )
بر آتش ميگرداند و خيك شرابى نزد خود نهاده بود بهمن سلام كرده رستم سيماى بزرگى در ناصيه او ديده بجهة تعظيم او برخاست و بهمن پيغام پدر گذارده رستم گفت اگر جواب اين رسالت من خود گويم مناسب بود بهمن را نشانده چون گور پخته شد نزد بهمن آورده هر دو به خوردن كباب و شراب مشغول شدند و بهمن لقمهء تناول نموده باقى گور را رستم افشانده استخوانهاى او را بيفكنده گوشتهاى گور را با آن خيگ شراب پاك بخورد بهمن در شكل و شمايل و اكل و شرب او حيران مانده دانست كه اسفنديار حريف او نخواهد بود و رستم با بهمن بكنار هيرمند آمده او را فرستاد تا اسفنديار را از قدوم وى آگاهى دهد و بهمن پدر را از آمدن رستم اخبار نموده اسفنديار كس بطلب رستم فرستاد چون رستم نزد اسفنديار رسيد او را تعظيم كرده برخاست و كرسى زرين طلبيده رستم را بدانجا نشانيده و سخنى كه بوسيله بهمن با تهمتن گفته بود مكرر گردانيد و رستم از دست به بند دادن ابا و امتناع نموده هرچند شاهزاده او را بمملكت و مال تطميع نموده و بر زبان آورد كه هرچه مطلب تست در ايالت و امارت متقبلم كه در خدمت بتقديم رسانم فايدهء بر آن مترتب نگشت رستم گفت اگر غرض اطاعت فرمانست عنان بر عنان شهزاده پيوسته به خدمت شهريار جهان آيم اسفنديار گفت حكم چنانست كه ترا دست بسته بپايهء سرير رسانم رستم گفت كه دست بستن من امريست كه سپهر دوار قدرت بر آن كار ندارد . كه گفتت برو دست رستم بهبند * نهبندد مرا دست چرخ بلند و بعد از قيلوقال بسيار رستم سوگند ياد كرد كه شاهزاده از در مصالحه درآيد كه او را بايران برده بر تخت سلطنت نشانم و خود مانند بندگان در خدمت او كمر بندم اما اسفنديار بر سخن خويش اصرار نموده مهم بر محاربه قرار يافت و رستم بازگشته روز ديگر كه خسرو شير شكار به اعلم زرنگار از ديار مشرق برآمد رستم سلاح پوشيده در برابر لشكر اسفنديار آمده . فغانكرد كاى فرخ اسفنديار * همآوردت آمد بر آراى كار به دو گفت كآرى برآراستم * بدانگه كه از خواب برخاستم رستم بار ديگر زبان بتملق و چاپلوسى گشوده اسفنديار بيشتر از پيشتر اظهار غلظت و شدت نمود و رستم روى به آسمان كرده گفت الهى ميدانيكه در اين مدافعه